تبليغاتX
قلب من مال خودم نیست
شعر های ناب

                                       ((  دلهای شکسته))

عطر تو عطر باغهای بهشته                       تو قصه ها سارا یعنی فرشته

   تو سایه روشن سفید تقدیر                       اسم تو رو خدا بامن نوشته

 

تو با عاشق بودنت خیلی ها روتکون دادی                     موندی پای من و عشق و بهم نشون دادی

 

روی هر اسمی به جز من عاشقونه خط زدی                 تو،الفبای وفا رومثل اسمت بلدی

 

 

 بگو به من دیوونتم دوست دارم خیلی زیاد                    نگی من می میرم ودق می کنم ،دلت میاد؟

                                                                         

*گریزانم ازاین مردم که بامن                         به ظاهر همدم و یک رنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت                      به دامانم دو صد پیرایه بستند*

     ** عاشق  لحظه هایی هستم که می گویند

 عشق عمر جاودانگیست

هدفم بود که هرگز نشوم عاشق عشق

تا که روی تو بدیدم هدفم باطل شد**   

 

*در سکوت سرد تاریک زمان      

                                     بی هدف ،بی یار و تنها می روم

در سراشیبی که نامش زندگیست

                                       می روم تا باز یابم آنچه را گم کرده ام *

 

    **خدا جان کاش سه چیز را نمی آفریدی :

                                                     عشق      ،    غرور ،      دروغ ،

زیرا اگر عشق نبود

                       هیچ کس از روی غرور ،

                                                        دروغ نمی گفت **

 

 

              ((   غریب دیرو ز   ،  آشنای امروز    ، فراموش شده ی فردا  ))

  (( نیلو فر آبی ))

2 نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 16:37  توسط نیلوفر آبی  | 

گفتگو با خدا

در رویا هایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم.
خدا پرسید؟ پس تو میخواهی با من گفتگو کنی؟

من در پاسخش گفتم: اگر وقت دارید.
خداوند خندید و گفت وقت من بی نهایت است در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد: کودکی شان.
-
اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند عجله دارند زود بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو میکنند که کودک باشند
.
-
اینکه آنها سلامتی شان را از دست می دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی شان را بدست آورند
.
-
اینکه با اضطراب به آینده نگاه می کنند و حال را فراموش می کنند. بنابراین نه در حال زندگی می کنند نه در آینده
.
-
اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند. و به گونه ای میمیرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

خدا دستانم را گرفت، برای مدتی سکوت کردیم و من دو باره پرسیدم. به عنوان یک پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را به فرزندانت بیاموزی؟
او گفت:
-
بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد. همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند
.
-
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند
.
-
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول میکشد تا آن زخمها را التیام ببخشیم
.
-
بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد. کسی است که به کمترین ها نیاز دارد
.
-
بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند چگونه احساساتشان را نشان دهند
.
-
بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند
.
-
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها خود را نیز باید ببخشند.

من با خضوع گفتم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت: فقط اینکه بدانند من در اینجا هستم، برگرفته از سايت عشق بدون مرز با کمی تغييرات در املا و پاراگراف بندی.

2 نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 17:58  توسط نیلوفر آبی  | 

دوستی یا دشمنی
 

خدا....

 

روزها گذشت و گنجشک به خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت:

"می آید...من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش در خود نگه می دارد"

و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند..

گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست"

گنجشک گفت:"لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام تو همان را هم از من گرفتی

این توفان بی موقع چه بود؟

چه می خواستی از لانه محقرم؟

کجای دنیای تو را گرفته بود؟"

و سنگینی بغض راه بر کلامش بست.

سکوتی بر عرش طنین انداز شد.

فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:"ماری در راه لانه ت بود.

خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند

آن گاه تو از کمین مار پر گشودی."

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت:"و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی"

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 16:5  توسط نیلوفر آبی  | 

شعر

                                 عاشقی (3)

باز شب آمد و من باز همان در بدرم

دیدی آخر که ازاین عشق چه آمد به سرم

پدرم گفت: ((مکن عاشقی وعاقل باش ))

گوش من گوش نکرد آن همه قول پدرم

دوستان عشق ندارد به کسی رحم ،حذر

خود بخوانید مفصل سخن از مختصرم

نشوید عاشق و از حال من عبرت گیرید

که چنین سوخت در آتش همه ی بال وپرم 

من خطا کردم وتا آخر عمرم باید

هی بسوزد و بسوزد وبسوزد جگرم

بی وفایند ولی چشم سیاهی دارند

من از این طایفه عمری است چنین باخبرم

عشق خوب است ،قبول ، عشق به کی ؟عشق به چه ؟

بی خود اینقدر نگویید که من کور وکرم

ادعا نیست ،ریانیست ،ولی می گویم :

عاشقم ،عا شق و عشق است همه سیم و زرم

نشود سوء تفاهم که ندارم نظری

من از این عشق مجازی به خدا بر حذرم

عشق سجاده وآیینه وخورشید و سحر ...

آن قدر بار به دوش است که خم شد کمرم

تو اگر عشق نداری ،به خدا کور وکور و کری

من اگر عشق ندارم که همان گاو و خرم

شعر من جوشش عشق است ،غزل می گوید

شکر کاین عشق و غزل هست تمام هنرم

دهنم باز و زبانم لال و حکایت باقی است

که از این عشق ، از این عشق چه آمد به سرم

 

***با تشکرازاستادعزیزم شاعرخیرالله محمدیان به خاطر اشعار زیبایشان ***

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 0:36  توسط نیلوفر آبی  | 

 

This Template Designed by Mohammad-h .Powered By Blogfa.com